بهانه ای برای نوشتن


 

ای عشق!

همه بهانه از توست...

من خامشم

این ترانه از توست...




خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
موضوع نوشته ها
آخرین ها






Powered by WebGozar



تعداد بازدیدکنندگان : 33118



زبان نصرت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 1 خرداد ماه سال 1387
خـــــــــدا بود؟!

خدا با من حرف می زد!

آنقدر زلال که می توانستم تا عمق آنچه می گفت با دیده حس کنم و با دل ببینم!

صدای نجوایش آنچنان با تنم آمیخت که فرداهایم را آنی در برابر حاضر دیدم...

آنچه می خواستم و نشد...

آنچه نمی خواهم و خواهد شد!

او می گفت و من با ابروانی در هم کشیده خیره نگاهش می کردم!

مبهوت...

سرگردان...

آشفتگی قفلی بر دهانم  زده بود...

هیچ در ذهن نداشتم که بگویم...

گله ای...

شکایتی...

او می گفت و من حتی آنی درنگ نکردم بر آنچه دیرینه رویایم بود!

این من بودم... در مقابل او...

می دیدمش!

می شنیدمش...

اما...

احساسش نمی کردم!

روی برگرداندم و بازگشتم!

بدون لختی تأمل که او

                                خــــــُــــدا بــــــود!!!

                                                          ...  

این نیز گذشت...

... و من باز می روم تا دراندوه آنچه می خواهم، کنجی گزینم و به تیرگی، نور حضورش جویم!

آرزومند تولدی دوباره...

                       نوری دوباره...

                                  خــــــُـــــدایی دوباره...

                                                                        ...

 

پی نوشت: در انتها؛ تهی ِ تهی!

 


شنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1387
بگذار آرام گیرم!

گم شده ام...

جایی میان ازل و ابد...

درست میان "ز" و "ی" زندگی!

 

...

 

می خواهم آرام باشم تا از این همه غیر، رهایی یابم!

 


سه شنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1387
از تنفر متنفرم!!!

 

هر بار که می خوانمت منزجر می شوم!

 

 

پی نوشت:

- احساس عجیبی داشت بودنت و حالا نبودنت... همه چیز نو بود! حتی این احساس زشت!

- از تنفر متنفرم!!!

- حالا که نیستی چقدر آرومم! اما کاش موقع رفتنت زمین برفی نبود! حالا برای پاک کردن رد پات مجبورم لذت غرق شدن در آرامش یه منظره سفید بکر رو از دست بدم!

- گاهی آرزو می کنم کاش تو دنیای واقعی هم می شد احساس مجازی داشت! اونوقت می تونستی با یه اشاره یه نفر رو برای همیشه پاک کنی!


یکشنبه 25 فروردین ماه سال 1387
نوروزی به وسعت چهار فصل!

تجربه نوروزی به وسعت چهار فصل...

از مرکز تا جنوب و غرب

                          - و چقدر به تصویر کشیدن دورها سخت است!-

و افسوسی به اندازه روزگارانی که دارایی مان به دست خودمان به تاراج رفت!

و دگرباره آهی از منتهای وجود بر فراموشی ِ اولین هایی که از آن ِ ما بود...

                                                                            - و دیگر نیست! -

و کاش به جا مانده های ویران ِ تاریخ ِ ویرانمان را قدر می دانستیم!

...

و دِز...

و کرخه...

نشانی از توانستن!

...

و آبادان...

یک قدم تا مرگ!

و خرمشهر...

و متروک خانه هایی سبز با دیوارهایی مملو از نشان تیر!

و چندین نخل...

سوخته اما ایستاده!

و کارون...

همچنان جاری...

و احساسی به پر آبی کارون

و به اندازه غربت صدای اروند...

و خضوعی به خلوص ِ حس ِ پاکِ رود

...

و دلتنگ لحظه ای تنهایی

                              - در انبوه جمعیت -

آنگاه که دلت برای خودت تنگ می شود!

...

و شبی در روستا

استوار در میان عظمت کوه

و سقفی پر چراغ

و طبیعتی بکر

و آسمانی نزدیک

...

و ساز پایان چه غم انگیز است!


جمعه 17 اسفند ماه سال 1386
«کودکم؛ سه ساله شد!!»

کودکم آرام آرام قد می کشید و من در سایه امن صداقت ناب کودکانه اش بزرگ می شدم... او می رقصید و من آرام آرام نوای کودکانه اش را زمزمه می کردم... او می خندید و من از شوق ِ حضورش اشک می ریختم... او آرام در آغوشم آرام می گرفت و من تا صبح از آرامشش آرام می شدم... او پرواز می کرد و من شادمانه آنقدر می نگریستمش تا چشمانم جز او هیچ نبیند... او بازی می کرد... کودکانه... می پرید، فریاد می کشید... طبیعت را حس می کرد! خدا را می بویید! و من... کودکانه... در سایه بزرگیش پنهان می شدم تا از گرمای دست نوازش غیب بی بهره نمانم!

کودکم دوستان زیادی داشت! با آنان شاد بود و من نیز...

از آنان می آموخت و من نیز...

 تجربه می اندوخت و من نیز...

ظاهر و باطن را می شناخت و من نیز...

بد و خوب را کشف می کرد و من نیز...

... اکنون کودکم خرسند است که بیشتر از آنچه می خواست دارد!

... و سپاس...

سپاس از همه دوستانی که پر ِ پرواز خیالهای کودکانه شان نشانگر ملکوتم بود!

دوستانی که با آنها بزرگ شدم و دیدم هر آنچه پیش از این نمی دیدم!

دوستان نادیده ای که در سیل روزمرگیها احساس بودنشان آرامشی شگرف نصیبم می کرد!

دوستانی که ورق نزدنِ گاه و بیگاهِ افکارشان، گویی از خود دورم می کرد!

نمی دانم چگونه شد که پا به این پهنه نهادم! اما این را می دانم که آرامش ِ آرزوهایم که روزی نهایتش را در نوشتن می کاویدم، حال... آرام آرام... آنچنان در دلم جای می گیرد که حتی خیال فرار در مخیله اش نمی گنجد!

سپاس!